
بستنی خورهای تبعیدی روزگار ما آنهایی بودند که دقیقه را غنیمت می شمردند برای ساختن یک خاطره بالای ارتفاعات اصفهان بعد از چند کیلومتر پیاده روی بامدادی با فاز تغییر کلیشه هایی که سراسر دنیایمان را فرا گرفته بود و تضاد را از خود شروع می کردند و توی دهان امت می زدند با آوازهای غیرانقلابی و دست های دستکش پوش کارگران شهرداری که مدام بهم می خوردند از تشویق نیروهای امنیتی که چند صد متر آنطرف تر می توانستند کمین کرده باشند برای کور و کران آن روزها. یک وفتهایی هم که دلمان برای خودمان تنگ میشد شانه به شانه همدیگر می ساییدیم بدور از کانسپت همجنس گرایی که اگر دلت...
ادامه مطلب
برای آخرین روز این ماه همین بس که نمادش غیر قابل وصف، روزهایش غیر قابل تحمل، اتفاقاتش غیر قابل پیش بینی و شب هایش همراه با سردرد بود تا که تمام شود خاطرات نداشته ام از شهریوری که هر روزش را با بی رحمی پاره پاره می کنم....
ادامه مطلب